بستن تبلیغات

بارسین زیبای من
بارسین زیبای من
این وبلاگ متعلق به بارسین کوچولوست
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1391 | نویسنده : ویدا
بازدید : مرتبه

 

خیلی خیلی خوش اومدید



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 45 مرتبه

 

غفلت کرده ای مادر ....

 پشت این قلب عاشق

فرزندت آرام آرم جان میسپارد .......

و تو .. و تو ...

 فراموش کردن را به او نیاموخته بودی !!!!!

آری تمام دردهای دنیا اندازه یک لحظه درد بی مادری نیست ..........

چقدر سخت است فراق کسی که یاد و روحش همیشه در کنار ماست و او خود نیست.

واقعاً یک سال گذشت ؟

بله یک ساله که عمارت پدری ام ، عطر مادری ندارد ،عکست را نگاه میکنم ،آخ که این عکس پیر نمی شه اما پیرم میکنه.....

یک سال میگذره و میسوزم و به هر جا نگاه میکنم، خاطره ای باهاش دارم ،یک ساله که سنگ صبورمو از دست دادم ،یکساله که دلتنگی های غروب پنج شنبه ها رو با بودن در کنار مزارش سپری میکنم و در نهایت ناباوری باورم شده که اون دیگه نیست، دیگه نمیاددددد

دلم میخواد داد بزنم که چقدر دلم برای صدات و اون ویدا گفتنات ،برای حرفاتو مدل نصیحت کردنات، برای با هم بیرون رفتنا ،برای دسپختت ،برای بوی تنت ،برای دستات ،برای خنده هات تنگ شده مامانم ،چقدر دلم میخواد به اندازه ی شرمی که در تمام سنم برای بوسیدنت داشتم ببوسمت ،چقدر دلم بغلتو میخواد مامان ، چقدر دلم میخواد بارسین یه بار دیگه مامان جونشو صدا کنه و در جوابش جون دل مامان جون بشنوه ،چقدر دلم برات توی این یک سال تنگه مامان ،خیلی حیلی ....

آخ مامانم دوست دارم تو رو داشته باشم حتی توی خواب .....

خورشید مرده بود آن روز (نوزدهم بهمن ماه سال ١٣٩١)
و هیچ کس نمی‌دانست که نام آن
گل زیبا که ناخواسته پرپر شد و از قلب ها گریخت
مادر مهربان من بود!

روحش شاد.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 25 مرتبه

سلام به یکی یه دونه ی خودم ،به همه ی زندگیم و به تمام دلخوشیم

سلام به برف عزیز که با اومدنش لحظه های شادی برای دخترم آورد و بعد از مدتها یه دل سیر بارید ،این هفته بسیاررررررررررررررر هفته سردی بود . کلی برف بارید و خانم مامانی کلی از دیدن برف ذوق کرد و یه روز هم باتفاق کیان جون و مامانش رفتیم حیاط برف بازی و با هم آدم برفی درست کردیم .

شادی و از تمام صورتت میشد فهمید عشق قشنگم.

و این هم یه عکس خوشگل که بعد از یه برف بازی حسابی وقتی رفتی حموم و برگشتی بیرون ازت گرفتم ،قربون اون چشمای خوشگلت بشم مننننننننننننننننننننننننننننننننننن



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 55 مرتبه

دختر خوشگلم و عکسهای مهد کودک به مناسبت شب یلدا سال ١٣٩٢

دختر زیبای پاییزی من...

پاییز ثانیه ثانیه گذشت، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

و این شما و این صورت زیبای بارسین جونم با موهای کوتاه که خیلی خیلی بهش میاد

کنسرت محسن یگانه سالن میلاد

خوش تیپ کوچولوی من

خوابای خوب ببینی عشقم



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 38 مرتبه

خانم ، زیبا، نفس ،عشق ، هستی ، وجود ، قلب ، بهار !

من…

عاشق نیستم! فقط گاهی حرف تو که می شود دلم مثله این که تب کند سرد و گرم می شود داغ می شود آب می شود....

بالاخره یه فرصت پیدا کردم بشینم از احوالات این چند ماه گذشته​ی عروسکم بنویسم.

بله بارسین خانم ما سه سال و شش ماهه شد و دیگه واسه ی خودش خانومی شده توی این چند ماهه گذشته کلی کارا و رفتارهاش تغییر کرده دیگه کاراش رو حساب شده تر انجام میده و بسیار دختر حرف گوش کنی شده . همچنان با جملاتش ما رو سوپرایز می کنه این روزا دخملم انقدر حرفای جالبی میزنه که به وضوح بزرگتر شدنشو دارم میبینم ،

توی این چند ماه گذشته بارسینم مشغول کلاسای خلاقیت خانه اردیبهشت بود، تقریباً دو ترم و کامل رفت و برای ترم سوم باید کلاس مفاهیم ریاضی رو میرفت که احساس کردم با تمرینایی که خودم تو خونه باهاش کار میکنم تمام مفاهیم کلاسو بلده و کلاس براش خسته​کننده ست. این هشداری بود برام که کمتر آموزش بدم تا زمانی که وارد مدرسه شد چیزی برای یاد گرفتن داشته باشه.

تو این مدت دو تا از پروژه هایی که آرزو داشتم انجام بدم رو عملی کردم:

1-      مهد کودک گذاشتن عشقم ( البته برام این مهم بود که بدون من بتونه بمونه که خدا رو شکر با وجود تمام سختیهای که برای من داشت از جمله اینکه یک ماه تمام  از صبح تا ظهر کنارش توی مهد موندم تا بالاخره عادت کرد و الان خدا رو شکر خیلی راحت ازم جدا میشه و البته دخملی مامان خیلی شاهانه مهد میره صبحها تازه ساعت 11 میریم و ساعت 2 هم برمیگرده ، البته فکر میکنم اینطوری خیلی بهتره چون هم خوابش کامل میشه هم اینکه میتونه چند ساعتی در کنار دوستاش هم بازی کنه و هم آموزش ببینه و خدا رو خیلی شاکرم بابت موفقیتم در این مورد )

2-      پایان شب ادراری (البته یه روزایی که مامانی تنبلی میکنه و نصفه شب برای جیش بیدارت نمیکنه آبیاری داریم)

تو خونه هم بیشتر به دوره​ی فلش​کارت​های صد آفرین و کتاب​خوندن و CDدیدن مشغوله و البته بازی با اسباب​بازی​هاش که هر روز یه سناریوی جدید می​چینیم و بازی می​کنیم. توی دفتر نقاشی​ش دوتایی نقاشی می​کشیم ، تمام رنگها رو به فارسی و انگلیسی بلده و همینطور اعداد رو میتونه تا بیست به فارسی بشمره و تا ده به انگلیسی و  همین​طور ABCD….  را با آهنگ مخصوص خودش کامل میخونه و چند تا از حیوونا رو به انگیلیسی میگه. کانال های Persian toon و Baby TV و MBC3 رو هم خیلی دوست داره و می​بینه.  

این روزها بیشتر تو خونه هستیم به خاطر آلودگی شدید هوای تهران اصلا جایی نمیریم و دخملی هم بیشتر سر گرم نگاه کردن سی دی های مختلف میشه بعد هم نقاشی و بعد بازی کردن که وا ویلا همه چی رو میریزی و با همه چی بازی میکنی

رفتارش خیلی بهتر شده یه مدت خیلی بهانه گیر شده بود .لی خدا رو شکر الان خیلی بهتر شده

دقیقا مثل آدم بزرگها حرف میزنه و جدیداً همش میگه مامان من خیلی باهوشم مگه نه و من بلهههههههههههههههه

برای من شروع میکنه به قصه گفتن و اینکه یکی بود یکی نبود یه روز مامان سیندرلا رفت خرید کنه و گفت در و برای هیچکی باز نکن ،آقا گرگه اومد گفت منم مادرت و درو سیندرلا باز کرد و آقا گرگه اومد شنگول و منگول و خورد و قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید ..... و اینکه همه ی قصه هایی که شنیدیو با هم ادغام میکنی و طی یک قصه برای ما تعریف میکنی که اینم یکی از هنراته عشقم

وقتی عصبانیم میکنه بعدش یه قیافه مظلوم به خودش میگره میاد میشنه رو پام شروع میکنه به صحبت کردن با من و همش میگه من خیلی دختر بدی بودم که شما رو ناراحت کردم و من میگم نه ناراحت نشدم و دوباره اصرار و اصرار که چرا من دختر بدی بودمو و من خوب آره چرا دختر بدی بودی و اون در جواب من کی دختر بدی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟

و یه وقتایی هم لجبازی یا نمی دونم یکدنده بازی در میاره و دوست داره حرف حرف خودش باشه و میشه

دوست داره همه کارها رو خودش انجام بده

حرف زدن​ش خیلی بامزه شده و بعضی وقت​ها یه کلمات و جملاتی می​گه که واقعاً برامون عجیبه.

رفته بودیم داروخونه یه رژ لب پشت ویترین دید بلند داد زد و گفت مامانی این رژ لبا مال مامانست بچه ها که هنوز کوچیکن نباید از اینا بزنن لباشون خراب میشه وقتی بزرگ شدم اون وقت می​زنم و اینکه با این حرف همه بلند زدن زیر خنده و منم که خجالتتتتتتتتتت!

چند روز پیش داشت کارتون نگاه میکرد یک​دفعه پژمان گفت بارسین نگاه کن نگاه کن اسب ،بارسین  یه کم به پژمان نگاه کرد گفت: بابا جان ببخشیدا ولی این الاغه !

براش یه مسواک جدید خریده بودم داده بودم دستش ،گفت مامان پی پی دارم گفتم بدو برو دستشویی تا من بیام بعد از چند دقیقه فکر کنم دو دقیقه بیشتر نشد رفتم دیدم به به با مسواکشو پیپیش چه کارایی که نکرده و خلاصه از بعدش نگم بهتره فقط اینکه داد و جیغ منو و گریه بارسین خانم .. و بعد از اون فقط کافیه ازش بپرسیم با مسواکت چیکار کردی اونوقته که ماجرا رو با چه آب و تابی تعریف میکنه

رفته بودیم کنسرت محسن یگانه ( به مناسبت تولدم) از وقتی رسیدیم اونقدر شادی کرد که همه داشتن بهش میخندیدن و مثل بقیه داد میزد محسسسن محسسسسن دوستت دارم و کلی از دستش خندیدیم و فرداش از صبح که از خواب بیدار شد به بابایی گفت من دلم واسه محسن تنگ شده من محسنو میخوام خلاصه اونقدر بیتابیه محسنو کرد که مجبور شدیم زنگ بزنیم به عمو حمید و ازش خواستیم به جای محسن یگانه باهاش حرف بزنه ولی تا عمو حمید اسمشو پای تلفن صدا کرد سریع شناختشو گفت این که محسن نیست این عمو حمیده خلاصه آخرش مجبور شدیم زنگ زدیم به کیوان پسر عموی بابایی و خوشبختانه از اونجایی که زیاد صدای کیوانو نشنیده بود به جای مسن یگانه کلی باهاش حرف زد و چه ناز و عشوه ای که پای تلفن واسه کیوان نداشت و آخرشم محسنو دعوت کرد خونمونو به اتاق خودشو و بازی با اسباب بازیهاش

چند روز پیش برای افتتاحیه ی فست فود یکی از دوستامون رفته بودیم ،برای بارسین نوشابه آوردن و از اونجایی که بارسین اصلاً نوشابه نمیخوره من با قاطعیت گفتم ممنون بارسین نمیخوره و اون با قاطعیت در ادامه جواب من گفت چرا میخورم و باز هم من خجالتتت و اینکه بعد از چند جرعه نوشیدن به دوستش یاد داد که اول نوشابه رو توی دهنت تکون بده بعد که گازش رفت قورت بده تا گلوت نسوزه و این هم یک راه حل بارسینیییییییییییی

اینروزا بارسین خانم  تو خونه به تمییز خانوم معروف شده مدام در حال دستمال کشیدن میزها و عسلی ها و هر شیشه ای که میبینه و وسایل خونه ست به محض اینکه آب جایی میریزه میگه مامان آب ریختم  دستمال بده تمییز کنم به نظر من این خیلی خوبه که مسئولیت کاراشو خودش به عهده میگیره منم استقبال می کنم و اصلا بهش نمیگم نه ، نمیخواد ، خودم تمییز می کنم یا اینکه تو نمیتونی تمییزکنی ، بهش دستمال میدم خودش تمییز کنه ولی یه وقتایی که دیگه تمام وسایل خونه رو خیس میکنه اونوقته که قاطی میکنمو  بعلهههه.....

پنج شنبه ها که میریم پیش مامان جون به قول بارسین پارک مامان جون تا میرسیم میره کنار سنگ مزار مامانم و به عکسش نگاه میکنه و میگه سلام مامان جون و براش صلوات میفرسته و آب میریزه روی سنگ  

یکی دیگه از سرگرمی های اینروزا اینه که خیلی دوست داره موهای منو و هر کی که اجازه بده رو شونه کنه بمحض اینکه بشینم تلویزیون ببینم میره شونه رو میاره موهامو شونه میزنه بعد هم خیلی با مزه میگه خوشگل شدی

من عاشق لواشکم و بارسین از من بدتر، موقع تماشای تلوزیون کنار هم میشینیمو لواشک میخوریم خلاصه خیلی میچسبه مادر و دختری با هم فیلم ببینیم و لواشک بخوریم ( تشکر ویژه از رضوان جون بابت لواشکای خوشمزش)

توی مهدشون عاشق یکی از دخملای خوشگل مهدشونه به اسم آنیا و خیلیی مصمم میگه که آنیا دختره منه . چه احساس مسئولیت عجیبی هم نسبت به آنیا جون داره و تقریباً میشه گفت بیشتر به عشق اون میره مهد و میگه دخترم منتظرمه داره گریه میکنه من باید برم

در تمام طول مسیر خونه تا مهد همه ی شعرایی که بلده رو باید دوتایی با صدای بلند بخونیم و وقتی رسیدیم سر کوچه مهد هر کجای شعر باشیم میگه مامان بسته دیگه رسیدیم

شعر ای ایران ای مرز پر گهر رو کامل بلده و خیلی محکم و خوشگل میخونه و موقع خوندن دستشو میزاره روی قلبشو بلند میخونه

تو این مدت کلی مهمونی رفتیم و مهمون داشتیم. شب یلدا خونه​ی دایی رضا بودیم خیلی شب خوبی بود و خوش گذشت و هم خنده داشتیم و هم به یاد مامان جون و جای خالیش گریه.

دیگه اینکه تو این مدت چند بار بارسینو بردیم سرزمین عجایب که بازی کرد و خوش گذروند و اینکه یک بار هم از طرف مهد رفتن قلعه سحر آمیز

از پروژه های بعدی که دارم و منتظر هستم تا هوا بهتر بشه اجراش کنم :

1-کلاس موسیقی (البته توی مهدشون باهاشون کار میکنن ولی دوست دارم بصورت خصوصی و جزء برنامه های ثابتش بشه و دارم بین موسیقی پارس و سودابه سالم فعلاً فکر میکنم و احتمالاً با یکی از این دو تا شروع کنیم)

2- کلاس استخر که اون هم احتمالاً استخر ناوا رو انتخاب کنیم.

و اینکه روزهای سرد زمستونی و داریم پشت سر می زاریم تا یه بار دیگه برسیم به بهار الان سومین  زمستونی هست که باهم داریم میگذرونیم انشالله ١٢٠ تا بهار و زمستون ببینی نفسم

و دیگه خیلی چیزهای دیگه هست که یادم نمی مونه تمامش تو ذهنم بایگانی میشه تا بعدها خودم برات تعریف کنم عشقم دوست دارم فرشته زندگیم

مامان فدای همه ی شیرین زبونیها و کارهای قشنگت که هر روز خواستنی تر و شیرینتر میشی نفس من!

 

با تو انگار تو بهشتم

با تو پرسعادتم من

با تو من مالک دنیام

با تو در نهایتم من



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 125 مرتبه



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 133 مرتبه

بیست و پنجم شهریور ماه سال یکهزار و سیصدو پنجاه و پنج

دوباره متولد شدی؛ این بار از جنس پدر احساس مسئولیتت چند برابر شده، تا الان از پس همه چیز به خوبی براومدی؛ چیزی که خیلی نگران بودی نتونی یا کم بذاری!!! این رو نه تنها من و بارسین ؛ بلکه هرکی توی این مدت باهات به نوعی برخورد داشته کاملاً حس کرده و متوجه شده و گاهی به زبون هم آوردن… مطمئنم تا الان پدر بودن رو با تموم وجودت درک کردی.بعضی وقتا احساس دل نگرانی‌های تو برای بارسین بیشتر از منه!

امروز روز تولدته و من مطمئنم که تو خلق شدی برای من و بارسین تا زیباترین لحظه ها را برامون بسازی ،تو هیچ چیز کم نداری برای همه چیز بودن ،تمام دقایق باقیمانده از عمرمون برای تو ....

«مــادر نشدی»، این جمله به نظرم فقط در مورد مادرها صدق نمی‌کنه!… پــدر نشدی!!!! تو اینو واقعاً بهم ثابت کردی و سنگ تموم گذاشتی! بارها هم بهت اینو گفتم: بهترین بابای دنیایی؛ پژمانم .آرزوم سلامتی دوتاییتونه؛

امیدوارم روز به روز توی کارت پیشرفت کنی و موفقیت‌هاتو ببینیم، بتونیم خوبیها و زحماتتو جبران کنیم. از ته قلب دوستت داریم و به داشتنت افتخار می‌کنیم. بارسین هم بعداً همینارو خیلی قشنگ‌تر به خودت میگه، قدر بابایشو میدونه حتماً…

پژمان عزیزم:

به خاطر همه آرامشی که از تو دارم خدا را شکر میگویم

به پاس تمام خوبیهایت بهترینها را برایت آرزو میکنم . . .

تولدت مبارک



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 101 مرتبه

 

تقدیم به تک گوهر زندگیم بارسین عزیزم

دخترم با تو سخن مي گويم

گوش کن با تو سخن ميگويم

زندگی در نگهم گلزاريست، و تو با قامت چون نيلوفر، شاخه پر گل اين گلزاری

من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم، گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت، گل صد رنگ اميد، گل فردای اميد، گل فردای سپيد

مي خرامی و تو را مينگرم

چشم تو آينه ی روشن دنيای من است

تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟

راست چون شاخه ی سرسبز، برومند شدی!

همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی!

تو گل شادابی، ای گل صد پر من، با تو در پرده سخن ميگويم، عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است و تو چون قطعه الماس درشتی کمياب، گردن آويز اين زنجيری، تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب، برخود ازرنج بپيچم همه روز، ديده از خواب بپوشم همه شام

دخترم گوهر من

تو تک گوهر دنيای منی

دخترم ای همه هستی من

تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی، تو گلی دسته گلی، صد رنگی. تو يکی گوهر تابنده بی مانندی، ای سرا پا الماس.قدر خود را بشناس.قدر خود را بشناس

کسی که همیشه و در همه حال قلبش برایت عاشقانه می تپد

مامان ویدا

امیدوارم مثل حنا بامسئولیت

مثل کوزت صبور

مثل ممول مهربون

مثل جودی شاد و سرزنده

مثل آنشرلی با احساس

و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 186 مرتبه

بارسن خانم در حال چیدن شاتوت 

بارسین و عزیز جون

از اونجایی که عاشق شمع فوت کردن هستی با هر کیکی که میخریم یه بسته شمع هم میخریم تا شما فوت کنی و خوشحال بشی

رونالدوی باباش



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 155 مرتبه



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 17 مرداد 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 133 مرتبه

 

 سه سال پیش در چنین روزی خداوند عشق را به ما هدیه داد

 این عشق را بارسین نام نهادیم.

 شکر که بعد از سه سال هم بارسین و هم عشقمان در حال رشد است .

 

 

 و من سه ساله شدم ...

سه ساله که در تلاشم هر روز پیشرفت کنم تا روزهام شبیه هم نشه.

مامانی و بابایی تلاش میکنن تا پدر و مادر نمونه ایی باشن و یه زندگی خوب رو برام فراهم کنن منم ناامیدشون نکردم و براشون یه دختر مهربونو باهوشو شیرین زبون بودم وسعی کردم موجبات خنده رو براشون فراهم کنم.

سه ساله که در کنار هم هستیم با هم نفس میکشیم و با هم زندگی رو تجربه میکنیم اونا خودشونو به اندازه من کوچیک میکنن ،به زبون من حرف میزنن تا همبازی من بشن و کودکی من رو بسازن و من همه اینهارو میبینم و میفهمم .تو این سه سال خیلی پیشرفت کردم اینو از حرفای مامان و بابام فهمیدم چون منو دائما باهوش ،خارق العاده ،شیرین زبون و زیبا خطاب کردن و همیشه برام دنبال بهترینا بودن .

گروه گل یاس

امسال جشن تولدم بدلیل نبودن مامان جون در بینموم و همینطور مصادف شدن شب تولدم با شب نوزدهم ماه رمضان به پیشنهاد بابا پژی سه نفره اونم بیرون از خونه برگزار شد یه جشن تولد بارسینی و مامانی و بابایی بود.باتفاق هم رفتیم سرزمین عجایب و کلی خوش گذروندیم و از اونجایی که عاشق آرایش کردن و رنگ بازی هستم صورتمو نقاشی کردمو و یه عکس یادگاری هم گرفتم و در آخر هم شام رو بیرون خوردیم و با چشمای خواب آلود برگشتیم خونه و یه جشن سه نفره ی خوب و به یاد موندنی را با هم گذروندیم 

 

البته چند شب قبل از شب تولدم شام خونه مامان جونینا دعوت بودیم و بیخبر از همه جا خاله ناهید و ندا و الهام و بابا جوونو عموحمید ما رو غافلگیر کردن و با یه کیک خوشگل و خوشمزه و هدایای خوبشون بازم ما رو شرمنده کردن. دوستتون دارممممم

 

همینطور عمه ندا جون که از یک ماه قبل زحمت کادوی منو کشیده بود و تو مسافرتی که باهاشون رفته بودیم شمال خیلی به دردم خورد و کلی کارتون باهاش تماشا کردم.

در آخر یک تشکر دخملونه از بابا پژمان مهربونم:

اگر تمام شیطنت ها و خواسته های کودکانه ام را و تمام شب بیقراری هایم را کنار بزنی و به عمق وجودم برسی با همین تجربه کوتاه سه ساله ام میگویم : اگر بار دیگر و صد ها بار دیگر هم به دنیا بیایم دوست دارم که دخترت باشم و بمانم و دوستت دارم همیشه و همیشه و همیشه و با زبونی که خودت میگی خیلی شیرینه میگم تو بهترین و خوشتیپ ترین و خوشگل ترین و باحالترین بابای دنیایی...

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 25 خرداد 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 310 مرتبه



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 377 مرتبه

عاشقتتتتمممممممممممممممممم

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 152 مرتبه

سلام ، قبل از هر چی از دوستای خوب وبلاگیمون تشکر میکنم که با پیامهای قشنگشون با ما همدردی کردن و آرزوی سلامتی برای همشون میکنم ،

بازم ما اومدیم با چند تا عکس جدید....

 

بارسین و دوست خوبش کیان جون



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 528 مرتبه

عکسهای تولد دو سالگی

و حالا یکسری عکسهای متفرقه از نفس مامانی

 

و این هم بارسین خانم و باغ وحش

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 31 فروردين 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 346 مرتبه

بارسینم ، گل قشنگم ، عزیز دل مامان ،

امروز بعد از 9 ماه بدترین روزهای زندگیم دوباره تصمیم گرفتم برات بنویسم ، امروز تصمیم گرفتم باهات دردو دل کنم و این بغض 9 ماهه رو برات بشکونم ، برات بگم از غم بد و لعنتی بی مادری ،از این درد بی درمون که هیچ چی جاشو پر نمیکنه ، چقدر دلم میخواست میتونستم یه جوری این دردو به زبون بیارم که دلم راحت بشه ولی هیچ وقت فکر نکنم بتونم ،دلم میخواست بلند بلند گریه کنم تا شاید یه کم آروم بگیرم ولی با وجود تو نتونستم دلم میخواد برات بگم که چقدر این روزا بغض داشتمو بخاطر تو نتونستم خالیش کنم شاید اینم از خواست خدا بوده که بخواد زیاد دلتنگی نکنم ، آخه اینو میدونی که خدا هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه همونطور که مامان جونو با تمام تلاشی که براش کردیم که بمونه از ما گرفت....

آره درست یک هفته مونده بود به تولد دوسالگیت که مصادف میشد با اول ماه رمضون متوجه شدیم که مامان جون به یه بیماری لاعلاج (سرطان خون) مبتلا هستش و با تمام دوندگی و تلاشی که براش کردیم از بهترین دکترها و داروها گرفته تا پیوند مغز و استخوان به نتیجه نرسیدیم که نرسیدیم و مامان جون بعد از 7 ماه مثل یه گل جلوی جشمامون پر پر شد و دست تو دست مامانی در حالی که براش اشهد میگفتم و سوره یاسین میخوندم روز پنج شنبه 19 بهمن ماه سال 1390 ساعت 10 صبح در سن 49 سالگی برای همیشه از پیشمون رفت .

مامان جونی که عاشقانه دوستت داشت و واسه دوست داشتن تو حد و مرزی نداشت ، مامان جونی که همیشه میگفت دلم میخواد شکممو پاره کنم و بارسینو بذارم توش تا از عشقش آروم بشم ، مامان جونی که از گریه تو گریش میگرفت و با خوشحالی تو تو دلش قند آب میشد، مامان جونی که از صبح ساعت 7 تا 4 بعد از ظهر شما رو از خود من بهتر نگه میداشت ، مامان جونی که اول صبح تا شما رو خواب از من میگرفت سریع همون جا از لبت بوس میکرد و میگفت آخیش جونمممممممممم ، مامان جونی که نتونست به آرزوهاش برسه و آرزو به دل از دنیا رفت.

آره عزیزم دیگه مامان جون نداری و چون هنوز کوچیکی و نمیتونی مثل ما دلتنگیتو به زبون بیاری دائماً این روزا برای هر چیزی بهونه میگیری ، من که میدونم شما هم دلت مامان جونو میخواد، هر جا یه خانمی شبیه مامان جون میبینی میری میچسبی بهش و زل میزنی به چشاش و ته دلت میدونی که این خود مامان جون نیست ،ولش کنیم اصلاً دوست ندارم و نمیتونم بیشتر این برات بنویسم ،انگار میخوام خفه بشم و بازم این بغض لعنتی داره میاد سراغم ،فقط از خدا میخوام که هیچ کسو با گرفتن مامانش اونم تو جوونی امتحان نکنه که خیلی خیلی سخته .

انشاء ا.. که روحش شاد باشه

 

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام من ویدا هستم متولد بهمن ٦٠ ، در سال ٨٥ با همسر خوبم پژمان ازدواج کردم. خداوند فرشته کوچیکمون "بارسین" را ٦ مرداد ٨٩ ساعت ١٤:٢٠ در قشنگ ترین روز تابستانی به من و بابا پژمان هدیه داد. و از آن پس لحظه به لحظه خاطرات و عکسهای ناز دخملمو ثبت میکنم و آن را به تو ای تنها دلیل بودنمون هدیه میکنم. (ضمناً بارسین به معنای فرزند خدا و از ریشه فارسین و پارسین می باشد و یک اسم اصیل ایرانی است )

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 12 نفر
بازديدهاي ديروز : 133 نفر
بازدید هفته قبل : 246 نفر
كل بازديدها : 84519 نفر
امکانات جانبی

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس