بارسین زیبای من
این وبلاگ متعلق به بارسین کوچولوست
تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1391 | نویسنده : ویدا
بازدید : مرتبه

 

خیلی خیلی خوش اومدید



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 120 مرتبه

 روزت مبارک گل قشنگم

وای مــــردم! روزِ ناز کودک است

روز سرمســـــتی و ساز کودک است

کودک است آییــــنه ی دل را صفا

کودک است محصـــولی از عشق و وفا

یک روز در جهان
مخصوص کودک است
روزی پر از امید،
خوب و مبارک است
گویند کودکان
گل های عالمند
زیباترین گل جهان،
رخسار کودک است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کودکی شعر زندگی است و شعر کودکی جهان هستی

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت

اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد

اگر کودکان نبودند، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند

کودکان، باغچه هایی از امیدند که از شکوفه های انار لبریز است

هر کودک، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر، خانه ها را به نزدیک ترین بهارها گره زده است

کودکان، نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدند

کودکان، از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترند

دنیای کودکانه، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 21 مرتبه



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 27 مرتبه

 بابایی تولدت مباااااااااااارک

دوست داریم بابایی ماچ

هوراهوراهورا

باباي عزيزم ،باباي گلم ،بابا جونم , شیرینتر از عسلم ، بهترين ها رو واست ارزو ميكنم 

لبخندم نشاني از حضور توست ،حضوري زيباتر از لبخندها و واژه ها برايت ارزو ميكنم براي تو كه هرگز برايم دور نبودي ،غريب نبودي و عجيب و رويايي نبودي

 تا هميشه دوستت دارم و دوست دارم همیشه نفست باشم و نفسم باشی

 

از مامانی به بابایی:

پژمان عزیزم حالا که خدای مهربان و توانا وجودت را مرهمی برای زخمهایم و سرگرمی برای فرار از دردهایم قرار داده، حالا که وجودت مایه آرامش خاطر و آسایش روحم شده ...

پس....

برایمان بمان و مایه آرامشم باش و مایه غرورم

تولدت مبارک



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 28 مرتبه

امروز همان روزیست که تو آمدی

آری امروز است همان روزی که وعده داشتیم

روزی که قرار بود بیایی و همه داشته ها و نداشته هایمان شوی

روزی که آمدی و زندگیمان را معنا بخشیدی

پنجمین زادروزت مبارک گل قشنگ زندگیمان

 

4 سال تمام گذشت از روزی که مادر شدم ،از روزی که تو مادرم کردی برای اولین بار و مادر ماندم به لطف بودنت ،به پاس بودنت و به پاس ماندنت ، و تو آمدی و خانه را پر از شور کردی و آسمان رنگ دیگری گرفت و عشق معنا یافت ، و تو آمدی در یک روز تابستانی در سرزمینی بهشتی بی صدا و آرام

این ساعتها برای من تداعی کننده بهترین روز  زندگی من است آنگاه که می اندیشیدم با خود که تا ساعتی دیگر تو را در آغوش خواهم گرفت بدون هیچ فاصله ای، تو را در آغوش خواهم گرفت آنسان که دریا آب را ، آن سان که زمین خاک را و آنسان که آسمان باد را .....

و تو آمدی

ساعت 2 و 20 دقیقه روز چهارشنبه 6 مرداد سال 1389 در بیمارستان لاله با وزن 3 کیلو 320 گرم و قد 51 سانت دختری به دنیا آمد که شد تمام زندگی ما .

به دلیل مصادف شدن تولد بارسین جون با عید فطر و تعطیلیه چند روزه قبل و بعدش و اینکه اکثر دوستان و اقوام تصمیم به مسافرت داشتند ، مجبور شدیم تولد بارسین عزیزمونو امسال در تارخ 14/5/93 برگزار کنیم ، یه مهمونی دوستانه به همراه اقوام درجه یک (خاله ها و عمه ها ) ،حدوداً 60 نفر مهمون داشتیم و به علت فضای کم شرمنده بعضی از اقوام درجه دو شدیم که انشاا.. سال دیگه جبران میکنیم.

شام امسال رو خودم به همراه خاله ناهید جون و عمه ندا جون زحمت کشیدیم و درست کردیم (زرشک پلو با مرغ، کشک بادمجان ، سالاد الویه ، خوراک سوسیس، دلمه برگ ، خورشت قرمه سبزی ) و تمام تزئینات رو هم که با تم کیتی بود شب قبل با کمک بابا پژمان و ناهید جون انجام دادیم .هدیه ی امسال عزیز دل مامان و بابا یه جفت اسکیت خوشگل به سلیقه خود گل دخملی بود که مبارکش باشه و آرزومه که هیچ وقت باهاش به زمین نخوره.

و در آخر یه تشکر ویژه از خاله الی جون و عمو حمید عزیز که روز بعد از تولد به ما کمک کردن تا بقایای بمبی که توی خونمون منفجر شده بود رو تمیز کنیم.

اینم یکسری از عکسای اون روز که بعداً کامل ترشو میزارم.

 

 

و اما یه دلنوشته کوچیک :

دلم کوچک شده خیلی کوچک زود میگیرد و زود شاد میشود، ناراحت میشود و با لبخندی فراموش میکند ، دلم عجیب تنهاست ، در بهترین روز زندگیم ، روز تولد دخترم ، دلم حس کودکی را دارد که سرگردان و وحشت زده به دنبال گمشده اش میگردد

گمشده ای دارد که اکنون دستانش بوی خدا میدهد ، مادرم

دلم تنگ است مادر مخصوصاً در این روز که خودم مادری میکنم برای دخترم

آغوش گرمت را میخواهد و دم مهربانت را ، دستانت را ، چشمانت را ، وجودت را ، مادرم را

دلم میگوید هر چه میگذرد بیشتر دلتنگت میشود و میخواهدت ....

خیلی جای وجود نازنینت در بین میهمانانم خالی بود ، خیلی زیاااااااااااااد

دوستت دارم مامانم و روحت شاد

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 116 مرتبه

نگاه تو، صدای تو، قامت دلربای تو، تبلور رویای من ،زیبای من،فرشته خیال من ...

نگاه من شیدای تو، زبان من گویای تو ، زیبای من ، معشوقه افکار من ...

کمان ابروان تو هلال دلربای من ، زیبای من ، ندای بی امان من ...

صدای تو صدای من ، دعای تو دعای من، زیبای من ، زیبای دلربای من ...

گیسوی دلربای تو بهار دلنشین من ، زیبای من ، زیبای دلنواز من ...

به یاد تو ، به عشق تو صفا شدم ، رها شدم برای تو ، زیبای من ، درمان مشکلات من ...

قبله من نگاه تو ، سجده من برای تو ، زیبای من ، ای بهترین هدیه ی روزگار من ...

تقدیم به زیباترین دخمل دنیا

بارسین مامان

 

و حالا این شما و اینم عکسای جدید دخمل گلم (مسافرت کوش آداسی -خرداد 93)

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 | نویسنده : ویدا
بازدید : 142 مرتبه

سلام نیاز مادر

سلام بارسینم

امروز 45 ماه و 16 روز تمام است که دارمت

همه ی هستی من

من در تو گم شده ام

من بی تو یعنی هیچ

تمام این روزها که با تو گذشت

یکتا بود عجیب بود و شیرین

نگاهم میکنی و مرا میکشی و لبخند میزنی

دلفریب من

دیوانه ات شده ام

دیگر من، من نیستم

منی دیگر شده ام

که تنها هیچم و با تو همه چیز

بمان با من مادر

بمان و بخند برایم

بمان و بخند و در آغوشم آرام بگیر

که آرام گرفتنت بعد از آن بغض های کودکانه مادریم را کامل میکند.

من با تو طعم زندگی را چشیدم

من با تو بودن را فهمیدم

تو را سپاس که کاملم کردی......

 

بارسین ما در آستانه​ی چهار سالگی چهارمین نوروزش روتجربه کرد و البته امسال کاملاً هوشیارانه نوروز رو لمس کرد و فهمید. یک هفته​ی آخر مشغول درست کردن هفت سین بودیم و با کمک دخملی و بابا پژمان تونستیم یه هفت سین خوشگل درست کنیم.

وقتي صداي دلنشين خنده هايت را ميشنوم

وقتي مامانی صدايم ميكني

دنيا مال من ميشود

خوش به حال من كه تو را دارم

خدايا شكرت

یه روز بهاری خیلی گرم و اب بازی در  حیاط خونه به همراه کیان عزیز و باران جون

 و اما شروع مهد کودک اون هم بصورت تمام وقت از ساعت 10 صبح تا 3 بعد از ظهر و این هم نماد مهد کودک که عکس دخمل خوشگل من وسطش چاپ شده

و اینم ببعی خانم

 

آویسا جون ،دخمل عمه نگار که تو ایام عید بدنیا اومد (قدمش مبارک باشه)

فکر نکن تو دنیا تنهایی ،فکر کن که یه تنها هست که تو براش یه دنیایی

عاشقانه دوستت دارم



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 232 مرتبه

 

غفلت کرده ای مادر ....

 پشت این قلب عاشق

فرزندت آرام آرم جان میسپارد .......

و تو .. و تو ...

 فراموش کردن را به او نیاموخته بودی !!!!!

آری تمام دردهای دنیا اندازه یک لحظه درد بی مادری نیست ..........

چقدر سخت است فراق کسی که یاد و روحش همیشه در کنار ماست و او خود نیست.

واقعاً یک سال گذشت ؟

بله یک ساله که عمارت پدری ام ، عطر مادری ندارد ،عکست را نگاه میکنم ،آخ که این عکس پیر نمی شه اما پیرم میکنه.....

یک سال میگذره و میسوزم و به هر جا نگاه میکنم، خاطره ای باهاش دارم ،یک ساله که سنگ صبورمو از دست دادم ،یکساله که دلتنگی های غروب پنج شنبه ها رو با بودن در کنار مزارش سپری میکنم و در نهایت ناباوری باورم شده که اون دیگه نیست، دیگه نمیاددددد

دلم میخواد داد بزنم که چقدر دلم برای صدات و اون ویدا گفتنات ،برای حرفاتو مدل نصیحت کردنات، برای با هم بیرون رفتنا ،برای دسپختت ،برای بوی تنت ،برای دستات ،برای خنده هات تنگ شده مامانم ،چقدر دلم میخواد به اندازه ی شرمی که در تمام سنم برای بوسیدنت داشتم ببوسمت ،چقدر دلم بغلتو میخواد مامان ، چقدر دلم میخواد بارسین یه بار دیگه مامان جونشو صدا کنه و در جوابش جون دل مامان جون بشنوه ،چقدر دلم برات توی این یک سال تنگه مامان ،خیلی حیلی ....

آخ مامانم دوست دارم تو رو داشته باشم حتی توی خواب .....

خورشید مرده بود آن روز (نوزدهم بهمن ماه سال ١٣٩١)
و هیچ کس نمی‌دانست که نام آن
گل زیبا که ناخواسته پرپر شد و از قلب ها گریخت
مادر مهربان من بود!

روحش شاد.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 153 مرتبه

سلام به یکی یه دونه ی خودم ،به همه ی زندگیم و به تمام دلخوشیم

سلام به برف عزیز که با اومدنش لحظه های شادی برای دخترم آورد و بعد از مدتها یه دل سیر بارید ،این هفته بسیاررررررررررررررر هفته سردی بود . کلی برف بارید و خانم مامانی کلی از دیدن برف ذوق کرد و یه روز هم باتفاق کیان جون و مامانش رفتیم حیاط برف بازی و با هم آدم برفی درست کردیم .

شادی و از تمام صورتت میشد فهمید عشق قشنگم.

و این هم یه عکس خوشگل که بعد از یه برف بازی حسابی وقتی رفتی حموم و برگشتی بیرون ازت گرفتم ،قربون اون چشمای خوشگلت بشم مننننننننننننننننننننننننننننننننننن



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 166 مرتبه

دختر خوشگلم و عکسهای مهد کودک به مناسبت شب یلدا سال ١٣٩٢

دختر زیبای پاییزی من...

پاییز ثانیه ثانیه گذشت، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

و این شما و این صورت زیبای بارسین جونم با موهای کوتاه که خیلی خیلی بهش میاد

کنسرت محسن یگانه سالن میلاد

خوش تیپ کوچولوی من

خوابای خوب ببینی عشقم



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 267 مرتبه

بیست و پنجم شهریور ماه سال یکهزار و سیصدو پنجاه و پنج

دوباره متولد شدی؛ این بار از جنس پدر احساس مسئولیتت چند برابر شده، تا الان از پس همه چیز به خوبی براومدی؛ چیزی که خیلی نگران بودی نتونی یا کم بذاری!!! این رو نه تنها من و بارسین ؛ بلکه هرکی توی این مدت باهات به نوعی برخورد داشته کاملاً حس کرده و متوجه شده و گاهی به زبون هم آوردن… مطمئنم تا الان پدر بودن رو با تموم وجودت درک کردی.بعضی وقتا احساس دل نگرانی‌های تو برای بارسین بیشتر از منه!

امروز روز تولدته و من مطمئنم که تو خلق شدی برای من و بارسین تا زیباترین لحظه ها را برامون بسازی ،تو هیچ چیز کم نداری برای همه چیز بودن ،تمام دقایق باقیمانده از عمرمون برای تو ....

«مــادر نشدی»، این جمله به نظرم فقط در مورد مادرها صدق نمی‌کنه!… پــدر نشدی!!!! تو اینو واقعاً بهم ثابت کردی و سنگ تموم گذاشتی! بارها هم بهت اینو گفتم: بهترین بابای دنیایی؛ پژمانم .آرزوم سلامتی دوتاییتونه؛

امیدوارم روز به روز توی کارت پیشرفت کنی و موفقیت‌هاتو ببینیم، بتونیم خوبیها و زحماتتو جبران کنیم. از ته قلب دوستت داریم و به داشتنت افتخار می‌کنیم. بارسین هم بعداً همینارو خیلی قشنگ‌تر به خودت میگه، قدر بابایشو میدونه حتماً…

پژمان عزیزم:

به خاطر همه آرامشی که از تو دارم خدا را شکر میگویم

به پاس تمام خوبیهایت بهترینها را برایت آرزو میکنم . . .

تولدت مبارک



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 225 مرتبه

خانم ، زیبا، نفس ،عشق ، هستی ، وجود ، قلب ، بهار !

من…

عاشق نیستم! فقط گاهی حرف تو که می شود دلم مثله این که تب کند سرد و گرم می شود داغ می شود آب می شود....

بالاخره یه فرصت پیدا کردم بشینم از احوالات این چند ماه گذشته​ی عروسکم بنویسم.

بله بارسین خانم ما سه سال و شش ماهه شد و دیگه واسه ی خودش خانومی شده توی این چند ماهه گذشته کلی کارا و رفتارهاش تغییر کرده دیگه کاراش رو حساب شده تر انجام میده و بسیار دختر حرف گوش کنی شده . همچنان با جملاتش ما رو سوپرایز می کنه این روزا دخملم انقدر حرفای جالبی میزنه که به وضوح بزرگتر شدنشو دارم میبینم ،

توی این چند ماه گذشته بارسینم مشغول کلاسای خلاقیت خانه اردیبهشت بود، تقریباً دو ترم و کامل رفت و برای ترم سوم باید کلاس مفاهیم ریاضی رو میرفت که احساس کردم با تمرینایی که خودم تو خونه باهاش کار میکنم تمام مفاهیم کلاسو بلده و کلاس براش خسته​کننده ست. این هشداری بود برام که کمتر آموزش بدم تا زمانی که وارد مدرسه شد چیزی برای یاد گرفتن داشته باشه.

تو این مدت دو تا از پروژه هایی که آرزو داشتم انجام بدم رو عملی کردم:

1-      مهد کودک گذاشتن عشقم ( البته برام این مهم بود که بدون من بتونه بمونه که خدا رو شکر با وجود تمام سختیهای که برای من داشت از جمله اینکه یک ماه تمام  از صبح تا ظهر کنارش توی مهد موندم تا بالاخره عادت کرد و الان خدا رو شکر خیلی راحت ازم جدا میشه و البته دخملی مامان خیلی شاهانه مهد میره صبحها تازه ساعت 11 میریم و ساعت 2 هم برمیگرده ، البته فکر میکنم اینطوری خیلی بهتره چون هم خوابش کامل میشه هم اینکه میتونه چند ساعتی در کنار دوستاش هم بازی کنه و هم آموزش ببینه و خدا رو خیلی شاکرم بابت موفقیتم در این مورد )

2-      پایان شب ادراری (البته یه روزایی که مامانی تنبلی میکنه و نصفه شب برای جیش بیدارت نمیکنه آبیاری داریم)

تو خونه هم بیشتر به دوره​ی فلش​کارت​های صد آفرین و کتاب​خوندن و CDدیدن مشغوله و البته بازی با اسباب​بازی​هاش که هر روز یه سناریوی جدید می​چینیم و بازی می​کنیم. توی دفتر نقاشی​ش دوتایی نقاشی می​کشیم ، تمام رنگها رو به فارسی و انگلیسی بلده و همینطور اعداد رو میتونه تا بیست به فارسی بشمره و تا ده به انگلیسی و  همین​طور ABCD….  را با آهنگ مخصوص خودش کامل میخونه و چند تا از حیوونا رو به انگیلیسی میگه. کانال های Persian toon و Baby TV و MBC3 رو هم خیلی دوست داره و می​بینه.  

این روزها بیشتر تو خونه هستیم به خاطر آلودگی شدید هوای تهران اصلا جایی نمیریم و دخملی هم بیشتر سر گرم نگاه کردن سی دی های مختلف میشه بعد هم نقاشی و بعد بازی کردن که وا ویلا همه چی رو میریزی و با همه چی بازی میکنی

رفتارش خیلی بهتر شده یه مدت خیلی بهانه گیر شده بود .لی خدا رو شکر الان خیلی بهتر شده

دقیقا مثل آدم بزرگها حرف میزنه و جدیداً همش میگه مامان من خیلی باهوشم مگه نه و من بلهههههههههههههههه

برای من شروع میکنه به قصه گفتن و اینکه یکی بود یکی نبود یه روز مامان سیندرلا رفت خرید کنه و گفت در و برای هیچکی باز نکن ،آقا گرگه اومد گفت منم مادرت و درو سیندرلا باز کرد و آقا گرگه اومد شنگول و منگول و خورد و قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید ..... و اینکه همه ی قصه هایی که شنیدیو با هم ادغام میکنی و طی یک قصه برای ما تعریف میکنی که اینم یکی از هنراته عشقم

وقتی عصبانیم میکنه بعدش یه قیافه مظلوم به خودش میگره میاد میشنه رو پام شروع میکنه به صحبت کردن با من و همش میگه من خیلی دختر بدی بودم که شما رو ناراحت کردم و من میگم نه ناراحت نشدم و دوباره اصرار و اصرار که چرا من دختر بدی بودمو و من خوب آره چرا دختر بدی بودی و اون در جواب من کی دختر بدی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟

و یه وقتایی هم لجبازی یا نمی دونم یکدنده بازی در میاره و دوست داره حرف حرف خودش باشه و میشه

دوست داره همه کارها رو خودش انجام بده

حرف زدن​ش خیلی بامزه شده و بعضی وقت​ها یه کلمات و جملاتی می​گه که واقعاً برامون عجیبه.

رفته بودیم داروخونه یه رژ لب پشت ویترین دید بلند داد زد و گفت مامانی این رژ لبا مال مامانست بچه ها که هنوز کوچیکن نباید از اینا بزنن لباشون خراب میشه وقتی بزرگ شدم اون وقت می​زنم و اینکه با این حرف همه بلند زدن زیر خنده و منم که خجالتتتتتتتتتت!

چند روز پیش داشت کارتون نگاه میکرد یک​دفعه پژمان گفت بارسین نگاه کن نگاه کن اسب ،بارسین  یه کم به پژمان نگاه کرد گفت: بابا جان ببخشیدا ولی این الاغه !

براش یه مسواک جدید خریده بودم داده بودم دستش ،گفت مامان پی پی دارم گفتم بدو برو دستشویی تا من بیام بعد از چند دقیقه فکر کنم دو دقیقه بیشتر نشد رفتم دیدم به به با مسواکشو پیپیش چه کارایی که نکرده و خلاصه از بعدش نگم بهتره فقط اینکه داد و جیغ منو و گریه بارسین خانم .. و بعد از اون فقط کافیه ازش بپرسیم با مسواکت چیکار کردی اونوقته که ماجرا رو با چه آب و تابی تعریف میکنه

رفته بودیم کنسرت محسن یگانه ( به مناسبت تولدم) از وقتی رسیدیم اونقدر شادی کرد که همه داشتن بهش میخندیدن و مثل بقیه داد میزد محسسسن محسسسسن دوستت دارم و کلی از دستش خندیدیم و فرداش از صبح که از خواب بیدار شد به بابایی گفت من دلم واسه محسن تنگ شده من محسنو میخوام خلاصه اونقدر بیتابیه محسنو کرد که مجبور شدیم زنگ بزنیم به عمو حمید و ازش خواستیم به جای محسن یگانه باهاش حرف بزنه ولی تا عمو حمید اسمشو پای تلفن صدا کرد سریع شناختشو گفت این که محسن نیست این عمو حمیده خلاصه آخرش مجبور شدیم زنگ زدیم به کیوان پسر عموی بابایی و خوشبختانه از اونجایی که زیاد صدای کیوانو نشنیده بود به جای مسن یگانه کلی باهاش حرف زد و چه ناز و عشوه ای که پای تلفن واسه کیوان نداشت و آخرشم محسنو دعوت کرد خونمونو به اتاق خودشو و بازی با اسباب بازیهاش

چند روز پیش برای افتتاحیه ی فست فود یکی از دوستامون رفته بودیم ،برای بارسین نوشابه آوردن و از اونجایی که بارسین اصلاً نوشابه نمیخوره من با قاطعیت گفتم ممنون بارسین نمیخوره و اون با قاطعیت در ادامه جواب من گفت چرا میخورم و باز هم من خجالتتت و اینکه بعد از چند جرعه نوشیدن به دوستش یاد داد که اول نوشابه رو توی دهنت تکون بده بعد که گازش رفت قورت بده تا گلوت نسوزه و این هم یک راه حل بارسینیییییییییییی

اینروزا بارسین خانم  تو خونه به تمییز خانوم معروف شده مدام در حال دستمال کشیدن میزها و عسلی ها و هر شیشه ای که میبینه و وسایل خونه ست به محض اینکه آب جایی میریزه میگه مامان آب ریختم  دستمال بده تمییز کنم به نظر من این خیلی خوبه که مسئولیت کاراشو خودش به عهده میگیره منم استقبال می کنم و اصلا بهش نمیگم نه ، نمیخواد ، خودم تمییز می کنم یا اینکه تو نمیتونی تمییزکنی ، بهش دستمال میدم خودش تمییز کنه ولی یه وقتایی که دیگه تمام وسایل خونه رو خیس میکنه اونوقته که قاطی میکنمو  بعلهههه.....

پنج شنبه ها که میریم پیش مامان جون به قول بارسین پارک مامان جون تا میرسیم میره کنار سنگ مزار مامانم و به عکسش نگاه میکنه و میگه سلام مامان جون و براش صلوات میفرسته و آب میریزه روی سنگ  

یکی دیگه از سرگرمی های اینروزا اینه که خیلی دوست داره موهای منو و هر کی که اجازه بده رو شونه کنه بمحض اینکه بشینم تلویزیون ببینم میره شونه رو میاره موهامو شونه میزنه بعد هم خیلی با مزه میگه خوشگل شدی

من عاشق لواشکم و بارسین از من بدتر، موقع تماشای تلوزیون کنار هم میشینیمو لواشک میخوریم خلاصه خیلی میچسبه مادر و دختری با هم فیلم ببینیم و لواشک بخوریم ( تشکر ویژه از رضوان جون بابت لواشکای خوشمزش)

توی مهدشون عاشق یکی از دخملای خوشگل مهدشونه به اسم آنیا و خیلیی مصمم میگه که آنیا دختره منه . چه احساس مسئولیت عجیبی هم نسبت به آنیا جون داره و تقریباً میشه گفت بیشتر به عشق اون میره مهد و میگه دخترم منتظرمه داره گریه میکنه من باید برم

در تمام طول مسیر خونه تا مهد همه ی شعرایی که بلده رو باید دوتایی با صدای بلند بخونیم و وقتی رسیدیم سر کوچه مهد هر کجای شعر باشیم میگه مامان بسته دیگه رسیدیم

شعر ای ایران ای مرز پر گهر رو کامل بلده و خیلی محکم و خوشگل میخونه و موقع خوندن دستشو میزاره روی قلبشو بلند میخونه

تو این مدت کلی مهمونی رفتیم و مهمون داشتیم. شب یلدا خونه​ی دایی رضا بودیم خیلی شب خوبی بود و خوش گذشت و هم خنده داشتیم و هم به یاد مامان جون و جای خالیش گریه.

دیگه اینکه تو این مدت چند بار بارسینو بردیم سرزمین عجایب که بازی کرد و خوش گذروند و اینکه یک بار هم از طرف مهد رفتن قلعه سحر آمیز

از پروژه های بعدی که دارم و منتظر هستم تا هوا بهتر بشه اجراش کنم :

1-کلاس موسیقی (البته توی مهدشون باهاشون کار میکنن ولی دوست دارم بصورت خصوصی و جزء برنامه های ثابتش بشه و دارم بین موسیقی پارس و سودابه سالم فعلاً فکر میکنم و احتمالاً با یکی از این دو تا شروع کنیم)

2- کلاس استخر که اون هم احتمالاً استخر ناوا رو انتخاب کنیم.

و اینکه روزهای سرد زمستونی و داریم پشت سر می زاریم تا یه بار دیگه برسیم به بهار الان سومین  زمستونی هست که باهم داریم میگذرونیم انشالله ١٢٠ تا بهار و زمستون ببینی نفسم

و دیگه خیلی چیزهای دیگه هست که یادم نمی مونه تمامش تو ذهنم بایگانی میشه تا بعدها خودم برات تعریف کنم عشقم دوست دارم فرشته زندگیم

مامان فدای همه ی شیرین زبونیها و کارهای قشنگت که هر روز خواستنی تر و شیرینتر میشی نفس من!

 

با تو انگار تو بهشتم

با تو پرسعادتم من

با تو من مالک دنیام

با تو در نهایتم من



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 273 مرتبه



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 272 مرتبه

سلام ، قبل از هر چی از دوستای خوب وبلاگیمون تشکر میکنم که با پیامهای قشنگشون با ما همدردی کردن و آرزوی سلامتی برای همشون میکنم ،

بازم ما اومدیم با چند تا عکس جدید....

 

بارسین و دوست خوبش کیان جون



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 354 مرتبه

چند تا عکس از بارسین جونم در آبشار تهران (کلی بازی کردش و آخرش با گریه آوردیمش خونه)



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : ویدا
بازدید : 535 مرتبه

این هم چند تا عکس جدید از  نفس باباییش که از حموم اومده و بابایی موهاشو سشوار کشیده که مثلاً صاف بشه (ولی این طوری شده ) 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام من ویدا هستم متولد بهمن ٦٠ ، در سال ٨٥ با همسر خوبم پژمان ازدواج کردم. خداوند فرشته کوچیکمون "بارسین" را ٦ مرداد ٨٩ ساعت ١٤:٢٠ در قشنگ ترین روز تابستانی به من و بابا پژمان هدیه داد. و از آن پس لحظه به لحظه خاطرات و عکسهای ناز دخملمو ثبت میکنم و آن را به تو ای تنها دلیل بودنمون هدیه میکنم. (ضمناً بارسین به معنای فرزند خدا و از ریشه فارسین و پارسین می باشد و یک اسم اصیل ایرانی است )

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 521 نفر
بازدید هفته قبل : 1026 نفر
كل بازديدها : 107699 نفر
امکانات جانبی

كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس